تبليغاتX
زیر باران (ENLORD)


زیر باران (ENLORD)

!در عاشقانه ترین احساست عشقم را معشوق بدار که دلم محفل عشق توست

جایی است مبهم

                   گم در مهی غلیظ

       نور نبودت موج می زند در شب من

                                     جایی است بارانی و خیس

 خاموش است تاریکی این ساز و صدا

          سکوت است چون دگر آوازی نیست

                    حس تپشی است سست

                               چنان سست که گویا فردا نیست

                                        جایی است غمناک که زمان در آن گم میشود

                      جایی است که جز غم نبود تو کسی در آن ساکن نیست


آره.................

خودم می دونم تصور همچین جای مبهمی کار راحتی نیست

           دلی غمدیده می خواهد و عاشقی غمگین

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:32 توسط احسان| |

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط احسان| |

پنهان میشوم در آن پناهی که آغوش تو باشد

 و آغوش تو پناه جهان است.

خدایا عشق تو برایم تصورناشدنی است.

دنیا با تو برایم معنا دارد.

بی تو واژه ای جز تنهایی نتوانم نوشت.

که من آن تنها رهگذرم که در گذ‌ر از لحظه ها

بی تو دچار سیل غم میشوم.

تو که می دانی سیل بی پایان اشک هایم برای چه است.

ای که عشقت باران احساسات من است.

باران بی پایان خوبی هایت را از من دریغ نکن.


یه وقتایی میشه که ......

    جز خدا هیشکی یار نمیشه واسه آدم

                  حتی خانواده!

                           نه؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:25 توسط احسان| |

رهایم!

بگزار سیل اشک هایم روی چهره ی غمگینم همیشگی باشد!

رهایم کن که دگر در شبستانم دنبال افق نیستم!

رهایم کن ......

این مست نگاهم خیس است در کنج نگاهت

و نگاهت به آسمانی می ماند که خورشید چهره اش را رنگ کرده است

و من چون شبی هستم که بارانش گرفته

رهایم کن بگزار ببارم........

رهایم کن.....


یه دل نوشته ی دیگه برای تمامی دوستان عاشق

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:16 توسط احسان| |

شاید دگر نشناسی مرا.....

بی تو چنان دچار سیاهی ها شدم

که صبح نیز مرا نمی شناسد

آری.گم شدم در ظلمت نبودنت

بی تو بر من سخت گذشت

دیگر آرزوهایم را به یاد نمی آورم

چون که جز تو فکری ندارم

برگرد که در این شب راه را گم کرده ام

برگرد و پناهم باش دوباره!


امیدوارم خوشتون بیاد.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:14 توسط احسان| |

و باز آغاز را می جویم در دور دست ها

جایی که عشق حرف اول را می زند

دنبال آن احساس پاکم در عشق

عشقی که غم را از یادم میبرد

من همانم آنکه در اغمای تو

می پوسد در تب نبود تو

و تو چنان دوری که هم چنان فاصله هست

و من در این دوردستها هم چنان تو را می جویم


یه دل نوشته ی چرت دیگه

شرمندم واقعا!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط احسان| |

من اینجا بی تو تنها

تو بی من شادی نه؟

دیگه رفته از یادت اسمم

نیست ردپای عشقم

روی این مسیر خیس

بگو بی من شادی نه؟

حرف دارم آره

حق دارم باشه زخم قلب و روحم

شک دارم آره

هنوز عاشقت بمونم

سکوت داره میزنه

تیشه به ریشه ی من

احسان بی تو شد فنا

و تو بی من شادی نه؟ 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:15 توسط احسان| |

افسوس .....

افسوس که دگر تمام شد خوشی هایم و از تو جز عکسی غبار گرفته و خاطراتی خوش چیزی بیش

نماند.

از تو فقط قسمت کردن دلم با غم ماند تا بازمانده ی روح زخمیم هم از آن غصه شود.

از این همه گله فقط همین و بس که نبودنت نبودنم را رقم میزند

نداشتنت برگ آخر دفتر زندگیم را ورق میزند.

من چنان با وسوسه ی فراموشیت میجنگم که سپاهیان عالم عشق نیز نتوانند جنگید.

افسوس که دگر خبری نیست

از قرارهای دیدارمان

افسوس .....

افسوس که دگر جواب هق هق هایم را با دست گرمت روی شانه ام نمی دهی!

افسوس.......

افسوس که دیگر نیستی

اما بدان....

روزی .....

جایی دگر از اینجا ....

دستانم دستان پر مهرت را خواهی گرفت!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:14 توسط احسان| |

خیلی عوض شدی!

 

با اولین باری که دستاتو گرفتم خیلی فرق کردی

 

دستات مثه قبل نیست

 

گرمی دست یکی دیگه تو دستت دستمو سرد میکنه

 

عوض شدی. نگات عوض شده!

 

دیگه نگات بی قرارم نمیکنه

 

مثه اینه که واس یکی دیگه بی قراره

 

تو مثه صبح عوض شدی

 

کی رو سرت چتر گرفته که دیگه بارون شادت نمیکنه؟

 

این رابطه رو مه گرفته انگار

 

انکار نکن این تغییرو

 

عوض شدی!

 

دیگه به خندم واکنشی نداری

 

کجاس اون عشق و بی قراریت

 

قرار بود عوضم کنی و نه خودت عوض شی!

 

من ثابتم مثه سابق

 

اما تو .........

                                             عوض شدی!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:18 توسط احسان| |

باورم کن!

این قصه رویا نیست

این تمام حس و حال من است

باورم کن!

گرفتن دستانت باور عمیق زندگیست

باورم کن!

فقط یه بار دیگر باورم کن!

با تو میشود از لحظه ها گذشت

تو را به خاطر تمام لحظه های در پیش رویت باورم کن.

من در کلامم گم میشم چون باد

از باد میگزرم تا به باران برسم

تو را به باران قسمت میدهم باورم کن.

مگذار بیش از این رنج سرد سرمای تنهایی مرا از ریشه بخشکاند

با صدای گرمت من سخن بگو!

تو را به صدای مهربانت قسم میدم که یکبار دیگر باورم کن!

باورم کن!


آره عمیقا میگم

                از ته این دل زمستون زده میگم

                                               باورم کن!  باورم کن!

                                                                    فقط یک بار دیگر. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:35 توسط احسان| |


All Right Reserved By Ehsan Enlord

وبلاگکد ماوس